تبلیغات اینترنتیclose
گزیده اشعار 1
پیچک (محمد حسین بهرامیان)
شعر و ادب پارسی
دنیایی ها 1 (محمد حسین بهرامیان) ( گزیده اشعار 1, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 8 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 0:11 تعداد بازديد : 370 |

دنیایی ها 1

 

 

دنیا شبیه توست مثل دلبری هات

چیزی شبیه رنگ رنگ روسری هات

مثل شکوه بادبادک بازی باد

وقتی که می رقصاندش بازیگری هات

مثل خط ابروت، مثل خط لبهات

بر چهره آیینه آرایشگری هات

مثل خدا را صد قلم آراستن ها

مثل تبِ سرخِ قلم خاکستری هات

افسوس اما شهر ارزان می فروشد

در پارک های شوخ، شرم دختری هات

ای شهرزاد قصه های سال ها پیش!

افسانه ام کن با تب افسونگری هات

گم کرده ام -آه- ای هزار و یک شب درد!

خورشید را در قصه ی دیو و پری هات

شاهی؟ گدایی؟ مرشدی؟ پیری؟ چه هستی؟

دل بسته ام عمری است بر پیغمبری هات

امشب عمو زنجیر باف قصه ام را

آورده ام در حلقه ی پا منبری هات

نذر مرا با کاسه ای گندم ادا کن

تا پر بگیرم در حریم پاپری هات

امروز یادم کن که فردا دیگر از من

گردی نخواهد خاست با یادآوری هات

* **

دنیا شبیه توست، وقتی ماه باشی؛

مثل گل تردید در ناباوری هات

دنیا شبیه توست؛ وقتی ماه باشی

حتی خدا دل می دهد بر دلبری هات

 

 

محمد حسین بهرامیان



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
آه سایشگاه (محمد حسین بهرامیان) ( گزیده اشعار 1, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 8 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 0:02 تعداد بازديد : 441 |

آه سایشگاه

 

 

 

می پرسم از اندوه نایابی که او را برد

از هاله ی نه توی مهتابی که او را برد

این بیت، بند دوم یک آهْ سایشگاه

او میخکوب عکس بی قابی که او را برد

می پرسمش از دور، ازدیروز، از دریا

از موج خیز ِسردِ سیلابی که او را برد

اول نگاهم می کند-گفتم، روانی نیست-

می گوید از شب های شادابی که او را برد:

من را سوارِ... یک سمند بی پلاک آمد

داماد... من ای کاش... سهرابی که او را برد

چیزی نمی فهمم از این بی سطر نامفهوم

او خود ولی می گوید از آبی که او را برد:

سهراب نام دوست...  بیچاره لیلا هم

من... بین ما روزی شکرآبی... که او را برد

هی رفتم و هی آمدم بی کودکی ها... ها

افتاده بودم در همان تابی که او را برد

دختر فراری ها برایش پارک آوردند

لیلا نبود آن بید لرزابی که او را برد

یک هشت شنبه... ساعت فردا... پری روزا

با من قرار مانتویی آبی که او را برد

از آستانه تا خود دروازه خندیدیم

هی گفت از هر در سخن... بابی که او را برد

این آخرین دیدار ما.... مرفین اگر... بی او

می پیچدم در خلسه ی خوابی که او را برد

مثل پسینِ سالمندی هایِ یکشنبه

افتاده بودم کنج زندابی که او را برد

زن های فامیل آمدند از بوق بوق شهر

دیدم عروس و تور و قلابی که او را برد

زن ها به رسم ایل بر آتش.... سپندیدم

هی سوختم بی رسم و آدابی که او را برد

دف می خورد حالا تمام شهر بی تنبور

کِل می خورم بی زخم مضرابی که او را برد

***

من راوی این قصه ام، از متن می آیم

می گفتم از مردی و سیلابی که او را برد

از آهْ سایشگاه او تا خانه ی لیلا

می تابدم مهتاب بی تابی که او را برد

او خود منم، من اویم و آیینه می داند

آهی که من را سوخت، گردابی که او را برد

من خواب می دیدم، همان خوابی که او را دید

من خواب می بردم، همان خوابی که او را برد

من را سوارِ... یک سمند بی پلاک... آمد

من عاشقش بودم، نه سهرابی که او را برد

 

 

محمد حسین بهرامیان



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
شیدایی شب های بی لیلا (محمد حسین بهرامیان) ( گزیده اشعار 1, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 8 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 0:00 تعداد بازديد : 606 |

شیدایی شب های بی لیلا

 

 

 

مجنون نه ! من باید خودم جای خودم باشم

باید خودم بی واژه لیلای خودم باشم

عمری مرا دور تو گردیدم دمی بگذار

گرداب نا آرام دریای خودم باشم

شیدایی شب های بی لیلا به من آموخت

باید به فکر روح تنهای خودم باشم

بیهوده بودم هرچه از دیروز تا امروز

باید از امشب فکر فردای خودم باشم

بگذار من هم رنگ بی دردی این مردم

در گیرودار دین و دنیای خودم باشم

اما نه...! من آتش به جانم، شعله ام، داغم

نگذار یک پروانه هم جای خودم باشم

حیف است تو خاتون خواب هر شبم باشی

اما خودم تعبیر روًیای خودم باشم

من مرغ عشقی خسته ام، کنج قفس تا کی

آیینه دار بی کسی های خودم باشم

باید تو در آیینه ام باشی تو می فهمی؟

حیف است من غرق تماشای خودم باشم

حیف است تو خورشید عالمتاب من باشی

من سایه ای افتاده در پای خودم باشم

باید ردیف شعر را  لَختی بگردانم

تا آخرین حرف الفبای خودم باشی

هر جمعه را مشتاق تر خواب تو می بینم

تا هشت روز هفته لیلای خودم باشی

 

 

محمد حسین بهرامیان



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
حیاط چند شهریور (محمد حسین بهرامیان) ( گزیده اشعار 1, )
نوشته شده در تاريخ جمعه 7 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 23:58 تعداد بازديد : 307 |

حیاط چند شهریور

 

 

"ظهیرالدوله" می رقصد هیاهوی تن ما را

بغل وا می کند  بی تابی  پیراهن  ما را

مرا می تابد از نیلوفری های تنت اینجا

تماشا می کند  فوج  به هم  پیچیدن ما را

تو در من شعله می گیری، من آتش می شوم در تو

تویی کو تا سرا پا  گر بگیراند  منِ ما را

نسیم آشنایی دارد از صد باغ گل خوش تر

سر سنگی که می گیرد به حسرت دامن ما را

بدنبال "رهی" می گردی از خاموش سنگی که

به آتش می کشد دنباله های شیون ما را

من و تو سنگساران کدامین جرم معصومیم

که دنیا بر نمی تابد کبوتر بودن ما را ؟

گره از روسری واکن بخندان باغ را بر من

که می خندد زمین شوق ز سر وا کردن ما را

چراغانی بیار ای ازدحام کوچه خوشبخت!

هوای بی فروغ خانه ی بی روزن ما را

***

اتاقی  گوشه ی دنج حیاط چند شهریور

بغل وا می کند تاب و تب پیراهن ما را

به تهران باز می گردیم و یک تجریش می بیند

چکا چا چاک برق چشم های روشن ما را

 

 محمد حسین بهرامیان



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
حتی اگر آیینه باشی (محمد حسین بهرامیان) ( گزیده اشعار 1, )
نوشته شده در تاريخ جمعه 7 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 23:55 تعداد بازديد : 334 |

حتی اگر آیینه باشی

 

 

 

گفتی نمی خواهی که دریا را بلد باشی

اما تو باید خانه ی ما را بلد باشی

یک روز شاید در تب توفان بپیچندت

آن روز باید ! راه صحرا را بلد باشی

بندر همیشه لهجه اش گرم و صمیمی نیست

باید سکوت سرد سرما را بلد باشی

یعنی که بعد از آنهمه دلدادگی باید

نامهربانی های دنیا را بلد باشی

شاید خودت را خواستی یک روز برگردی

باید مسیر کودکی ها را بلد باشی

یعنی بدانی " مرد در باران " کجا می رفت

یا لااقل تا  " آب - بابا "  را بلد باشی

حتی اگر آیینه باشی، پیش این مردم

باید زبان تند حاشا را بلد باشی

وقتی که حتی از دل و جان دوستش داری

باید هزار آیا و اما را بلد باشی

من ساده ام نه؟ ساده یعنی چه؟... نمی دانم

اما تو باید سادگی ها را بلد باشی

یعنی ببینی و نبینی!...بشنوی اما...

یعنی... زبان اهل دنیا را بلد باشی

چشمان تو جایی است بین خواب و بیداری

باید تو مرز خواب و روًیا را بلد باشی

بانوی شرجی! خوب من! خاتون بی خلخال!

باید زبان حال دریا را بلد باشی

شیراز رنگ خیس چشمت را نمی فهمد

ای کاش رسم این طرف ها را بلد باشی

دیروز- یادت هست- از امروز می گفتم

امروز می گویم که فردا را بلد باشی

گفتی :" وجود ما معمایی است...." می دانم

اما تو باید این معما را بلد باشی

 

 محمد حسین بهرامیان



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

صفحه قبل 1 صفحه بعد