تبلیغات اینترنتیclose
گزیده اشعار 2
پیچک (محمد حسین بهرامیان)
شعر و ادب پارسی
قصیده گرسنه (محمد حسین بهرامیان) ( گزیده اشعار 2, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 8 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 0:18 تعداد بازديد : 308 |

قصیده گرسنه

برای مردم مظلوم و ستمدیده سومالی

 

 

عصر است و غروب رمضانی که گرسنه است

لب های تو در بانگ اذانی که گرسنه است

لب های تو و تشنگی چک چک لیوان

دستان من و سفره ی نانی که گرسنه است

وقت است بیایی و دل تب زده ام را

هذیان صدایی بچشانی که گرسنه است

کوهم من و سر می کشد از بُهت دهانم

نام تو به رنگ فورانی که گرسنه است

می دزدمت از مردم قحطی زده ی شهر

می پوشمت از چشم جهانی که گرسنه است

بلعیده دو دست از شب پیراهن من را

راهی شده ام با چمدانی که گرسنه است

پرواز صد و یازده، مقصد شب قحطی

بلعیده هوا را خلبانی که گرسنه است

می گردم و دنبال ورم کرده ی یک ماه

در کوچه ی بی نام و نشانی که گرسنه است

سومالی سودا زده را می خرم امروز

از گیشه ی پر گرد دکانی که گرسنه است

سومالی ماتم زده یک مادر تاریک

با کودک بی تاب و توانی که گرسنه است

انگار عروسی تو در دهکده بر پاست

خونریز من و سورخورانی که گرسنه است

من را ببر از داد و هوارِ شبِ لبخند

من را ببر از خانه برانی که گرسنه است

بر حسرت من یک شکم سیر بخند و ...

آزاد کن از رنج جهانی که گرسنه است

من آمده ام با شـب واگـیر بجنگم

با شیشه ایِ قطره چکانی که گرسنه است

جاری شدم از نیل که دنباله بگیرم

آشوب تو را در شریانی که گرسنه است

می بینم و یک نیمه ی سیر از کره ی خاک

در کاسه ی خالی جوانی که گرسنه است

یک شاخه یِ خشک است میان تب و تشباد

این سبزه ی باریک میانی که گرسنه است

اسطوره اینان همه طبل و طپش مرگ

پاکوبی شان جامه درانی که گرسنه است

اینجا همه در هلهله ی سرخ و سیاهند

در کشمکش دیوکشانی که گرسنه است

انگار که برخاسته اند از شبح خویش

از هول هیولای نهانی که گرسنه است

گــرما و  بیــابان و  تب و  تـاول و  تشـویش

در می برم از مهلکه جانی که گرسنه است

***

[ قانون زمین است که گاه از سر سیری

بنشینی و هی شعر بخوانی که گرسنه است

درد تو تب قافیه ای باشد و با زور

در پای ردیفی بنشانی که گرسنه است...]

با حرف مسلمانم و با دل چه بگویم

خون می خورم از نیش زبانی که گرسنه است

در جنگ صلیبی است زمین با من و چشمم

بر بازوی امداد رسانی که گرسنه است

انگار که ضحاکم و روییده دو تا دست

از شانه ی من شکل دهانی که گرسنه است

یک سوی زمین مرتع گاوان هیاهو

یک سو شکم گاوچرانی که گرسنه است

صد ها گَله قربانی عیش دو سه چوپان

ما دلخوش موسی و شبانی که گرسنه است(!)

قانون زمین است که سگ باشی و خود را

تا لاشه ی گرگی بکشانی که گرسنه است

قانون زمین است و منِ تشنه ی لبهات

قانون زمین است و زمانی که گرسنه است

می دزدمت از مردم قحطی زده ی شهر

می پوشمت از چشم جهانی که گرسنه است

***

عصر رمضان است و  تو و  شوق نفسهات

افطاری جان از هیجانی که گرسنه است

حیف است که در نافله ی ناز نبینی

شب ناله ی چشم نگرانی که گرسنه است

حیف است که در حادثه، با دشمن خونیت

همسایه نباشی و ندانی که گرسنه است

 

 

 

محمد حسین بهرامیان



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
گل بوته تر از باغ (محمد حسین بهرامیان) ( گزیده اشعار 2, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 8 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 0:16 تعداد بازديد : 429 |

گل بوته تر از باغ

 

 

پر می کشم از کوچه و از کوی تو ناگاه

ای هلهله ی کوچ پرستوی تو ناگاه!

بر من بوز ای رو سری ریخته در باد!

ای هی هیِ  پُرهای و هیاهوی تو ناگاه

ای حادثه ی زیر و بم زلف تو یکچند!

ای پیچ و خم لی لیِ گیسوی تو ناگاه!

افتاد لب پنجره گلدانِ شب پیش

پیچید در آن حول و ولا بوی تو ناگاه

ناگاه تر از هرچه به ناگاه تر از گاه

نازل شدم از چشم سخنگوی تو ناگاه

شعر آمد و در زیر و بم نبض من افتاد

برخاستم از زنگ النگوی تو ناگاه

بی سنگ شکستیم سکوت و من و صد بغض

در آینه ی گنگ فرا روی تو ناگاه

ای بارش بی واسطه فیض تو یکریز!

ای رعد گره گیر دو ابروی تو ناگاه!

تا سیب کشیدند تو را در گذر باد

ما بید نشستیم لب جوی تو ناگاه

ای سوز! چه کردی گله با داغ که خورشید

پیچید و گره خورد به سوسوی تو ناگاه؟

اسلیمی نقش آبی گل بوته تر از باغ!

بی گنبد گلدسته ی بازوی تو ناگاه!

لبخند ترک خورده ی گلنار تر از سیب!

از تاک گریبان سر لیموی تو ناگاه!

ای ماه هنوز آمده ی رفته تر از دیر!

سرو آمده ی قامت دلجوی تو ناگاه!

سر می رسم از صبح سپیدی که به راه است

از قافله ی گمشده در موی تو ناگاه

بر من بوز ای روسری ریخته در باد

ای هیمنه ی هی هی و هوهوی تو ناگاه!

ای حادثه ی زیر و بم زلف تو یکچند!

ای پیچ و خم لی لیِ گیسوی تو ناگاه!

آویشن افتاده به هوهوی نسیمم

از من مگریز ای رم آهوی تو ناگاه!

 

 

 

محمد حسین بهرامیان



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
پرده خوانی (محمد حسین بهرامیان) ( گزیده اشعار 2, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 8 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 0:15 تعداد بازديد : 406 |

پرده خوانی

 

 

 

چندیست هی پهلوی مادر درد می گیرد

هر شب کسی اینجا تو را سردرد می گیرد

وقتی نباشی قلب مادر می زند اما

گاهی سکوت این کبوتر درد می گیرد

در قاب عکس کهنه ی مصلوبِ بر دیوار

حتی مسیح شام آخر درد می گیرد

از زیر قرآن می روی تا هر چه ناپیدا

یک زن میان ناله در درد می گیرد

از حزن آوازی شبیه شیون خورشید

تا هفت کوچه آن طرف تر درد می گیرد

نـقـال قصه، پرده خوانی می کند در من

در چشم من صحرای محشر درد می گیرد

لب تشنه بر می خیزم از مشکی که افتاده ست

پشت من از داغ برادر درد می گیرد

قنداقه ی خورشید بر سر نیزه می رقصد

آن سو زمین از داغ اکبر درد می گیرد

تو بر زمین می افتی از حجم منورها

میدان مین از سمت معبر درد می گیرد

هی آیه آیه آیه من مسلم بگوشم... ها؟

گفتی زمین چی؟...  بال تندر درد می گیرد؟

یک خیمه آن سو آتشی افتاده در جانم

یک ترکش این سو کتف سنگر درد می گیرد

در پرده ی آخر خدا  لب تشنه می ماند

انبان بی خرمای حیدر درد می گیرد

شام غریبان را اسیری می روم با ماه

شب ناله ی خلخال خواهر درد می گیرد

***

بعد از تو بوی آش نذری می دهد کوچه

اما من از یک درد دیگر درد می گیرد

یک سر همه سروند و یک سر تیغ، حتی سنگ

از این جدال نا برابر درد می گیرد

تا حرمت سجاده ای بر خاک می افتد

گلدسته و محراب و منبر درد می گیرد

من درد دارم درد می دانی برادر؟ درد!

شعر من از داغ تو یکسر درد می گیرد

در برگ برگ زرد تقویم زمین هر سال

یکشنبه بیست و رنج آذر درد می گیرد

تو بر زمین می افتی از حجم منورها

میدان مین از سمت معبر درد می گیرد

یک انفجار از من پر پروانه می ریزد

یک ناگهان پهلوی مادر درد می گیرد

 

 

محمد حسین بهرامیان



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
دريچه های بسته (محمد حسین بهرامیان) ( گزیده اشعار 2, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 8 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 0:14 تعداد بازديد : 399 |

دريچه های بسته

 

 


دخترک همیشه توی دفترش دو خانه می کشید

زیر سقف هر دو خانه، چند آشیانه می کشید

7 ،  8 ، هفت هشت تا کلاغ پیر سوخته

توی آسمان لاجورد بی کرانه می کشید

نقطه نقطه نقطه می گذاشت صحن پای حوض را

با مداد خود برای جوجه آب و دانه می کشید

بعد کوه ، بعد لکه های پشت کوه؛ بعد رعد

روی گرده ی کبود ابر تازیانه می کشید

یک تبر که زیر سایه ی بلوط تر لمیده بود

هی برای آن درخت پیر شاخ و شانه می کشید

دود می کشید سمت هر کجا که باد پشت بام

دود سرد آتشی که از دلش زبانه می کشید

آفریدگارِ این جهانِ زردِ خط خطی ولی

هیچ گاه توی بهت دفترش خدا نمی کشید

یا خدا نبود یا خدا پرنده بود و سیب بود

هرچه بود بی نشانه بود و بی نشانه می کشید

***

آن دو خانه، آن دریچه های بسته اتفاق بود

گل پریِ مهربانِ قصه بچه ی طلاق بود

***

گل پری بلد نبود، توی ابر ماه می کشید

راه سمت خانه را همیشه اشتباه می کشید

خود گناه چشم مهربان میشی اش نبود اگر

گرگ تیر خورده را همیشه بی پناه می کشید

او مرا - مرا که آن " یکی نبود قصه " نیستم

توی یک لباسِ نقطه چینِ راه راه می کشید

***

 بعد ، بعد چند سال ، چند سال بعدتر هنوز

خانه را میان یک دو هاله ی سیاه می کشید

دور شاخه های مرده ی بلوط پیر می دوید

بعد می نشست و خسته از ته دل آه می کشید

 

 

محمد حسین بهرامیان



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
غم نان (محمد حسین بهرامیان) ( گزیده اشعار 2, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 8 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 0:13 تعداد بازديد : 350 |

غم نان

 

 

 

گاري سيب فروش سر ميدان افتاد

مرد از جاذبه در بهت خيابان افتاد

سيبها ريخت كه از مرد نماند چيزي

جوي پرشد كه دو سر عايله در آن افتاد

 بعد از آن كوچه نديدش به گمانم آن مرد

يك دو ماهي به همين جرم به زندان افتاد

 يا نه مثل همه ي مردم شيدا شايد

گذرش بر حرم شاه شهيدان افتاد

گره مشكل او دست خدا باز نشد

كار او باز به يك مشت مسلمان افتاد

او كه عاشق تر از آن بود كه دانا باشد

سر و كارش به همين مردم نادان افتاد

غم نان ، كاش بداني غم نان يعني چه

يعني آدم به تب گندم از ايمان افتاد

آدم آن روز كه دستش به دهانش نرسيد

از خدا دست كشيد و پي شيطان افتاد

**

... و شب بعد زمين مرده ي او را بلعيد

جسدش در حرم شاه � شهيدان افتاد

گله آرام ميان شب عريان خوابيد

زخم چون گرگ به جان ني چوپان افتاد:

لا لالا برگ گُلُم! شاخه ي بيدُم لالا

يوسفُم دست كدوم گرگ بيابان افتاد؟

***

برف چون حوله اي آرام وسبكبار و سپيد

گرم روي تن عريان زمستان افتاد

برف باريد كه از مرد نماند چيزي

شاعري باز پي قافيه ي نان افتاد

 


 

 محمد حسین بهرامیان

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

صفحه قبل 1 صفحه بعد