تبلیغات اینترنتیclose
گزیده اشعار 3
پیچک (محمد حسین بهرامیان)
شعر و ادب پارسی
اینهمه همِ شبیه هم (محمد حسین بهرامیان) ( گزیده اشعار 3, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 8 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 11:02 تعداد بازديد : 427 |

اینهمه همِ شبیه هم

 

 

 

خسته ام از اینهمه مراسم شبیه هم

سوگ - جشنواره های دائم شبیه هم

شعرهای گاه نامساعد شبیه مدح

مدح های گاه نا ملایم شبیه هم

از پیام تسلیت به سالگرد نیستی

تا هر آنچه اشک و درد و ماتم شبیه هم

ما نه همدم همیم و نه هم آشیان هم

بی همیم بین اینهمه همِ شبیه هم

مثل چند لکه لک لکی که لانه کرده اند

توی چند آبرنگ مبهم شبیه هم

او ولی درست شکل شکل باور من است

بین هفت میلیارد آدم شبیه هم؟

دیشب از هوای شرجی پیاده رو گذشت

از عبوس چهره های در همِ شبیه هم

از بساطِ دوره گردهایِ زیرِ خطِ فقر

از لباس هایِ دست چندمِ شبیه هم

از فریبِ دخترانِ سمتِ ساعتِ قرار

پارک های با غریبه مَحرم شبیه هم

از ولی عصر، از اذان مسجد بلال

از چراغ برق های قائم شبیه هم

از حریق نوحه ها، از اضطراب طبل ها

از هزار و چارصد مُحرم شبیه هم

از جنوبِ دم گرفته ی هوایِ پایتخت

از تمام خطبه های هر دمِ شبیه هم

از رکوع تلخ بی نمازهای شکل هیچ

تیغ های تیز تا کمر خم شبیه هم

من چگونه صبح را به چشمش اقتدا کنم

بین صد هزار ابن ملجم شبیه هم؟

مثل کودکی که توی خاک غلت می خورد

دلخوشم به هر چه شادی و غم شبیه هم

خسته ام از این جدال ناگزیر، عشق، مرگ

از تمام خواب های مبهم شبیه هم

از منی که لحظه لحظه خوابمرگ می شوم

در سکوت چند شاخه مریم شبیه هم

پای چرخ زندگی همیشه لنگ می خورم

بین چند دارم و ندارم شبیه هم

شصت متر خانه، کار، زن و خودرویی  سفید

این تمام آرزوی مردم شبیه هم

آرزوی مردمی که سخت گیر کرده اند

در لباس هایِ دست چندمِ شبیه هم

پشت قبض آب، برق، پشت سرخ زرد سبز

پشت خط قرمز جرائم شبیه هم

مردمی که می دوند و می دوند و می دوند

سمت بی نشانی علائم شبیه هم

می دوند و... نه نمی رسند ختم می شوند

در چهار ضلعی مراسم شبیه هم

پشت متن تسلیت به سالگرد نیستی

ختم هفتم و هزار ماتم شبیه هم

 

 

محمد حسین بهرامیان



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
تا هر چه ناپیدا (محمد حسین بهرامیان) ( گزیده اشعار 3, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 8 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 11:01 تعداد بازديد : 315 |

تا هر چه ناپیدا

 

 

یلی کو تا دو روزی مرگ را از پا بیندازد؟

مرا بردارد از امروز و در فردا بیندازد

زمین بی چشم و رویی می کند جای شگفتی نیست

که تقدیرِ مرا دستِ مترسک ها بیندازد

فرو می افتد این فواره ی سرکش ولی بگذار

غرور خام او هی شانه را بالا بیندازد

امید ساحلی دارند آدمها، مبادا موج

تو را پای سبکباران ساحل ها بیندازد

تقلا می کند ماهی میان تُنگ و من در من

که تا بردارَدَم از خاک و در دریا بیندازد

مرا در خود بپیچان، گردبادم کن، بگو چشمت

مرا با شوق از این صحرا به آن صحرا بیندازد

جنونم غیرتی دارد به بلوا می کشد شب را

اگر مهتاب را بر خانه لیلا بیندازد

غروری کو که با صد شوق بر خیزانَدَم از پا

مرا بردارد و در هرچه ناپیدا بیندازد

 

 

محمد حسین بهرامیان

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
میان فوج لک لک ها (محمد حسین بهرامیان) ( گزیده اشعار 3, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 8 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 0:23 تعداد بازديد : 351 |

میان فوج لک لک ها

 

 

 

چه حالی دارد آن بالا، زمین را زیر پر دیدن!

پرنده بودن و خود را رها از شور و شر دیدن!

چه حالی دارد آن بالا، میان فوج لک لک ها

تو باشی و تو و خود را رها از بال و پر دیدن!

از آن بالا، هزاران مرد و زن را آدمک چوبی

هزاران خانه را کبریت های بی خطر دیدن

چه حالی دارد آن بالا به دور از هر چه باداباد

درنگی خویش را از رنج دنیا بی خبر دیدن!

دلم گیر است و دلگیرم، دلم خون است و دلخونم

از این یک عمر خود را بیقرار یک سفر دیدن

"بدان پروانه می مانم که افتد در چراغانی"

سرم گرم است و سرگرمم به این در شعله گردیدن

خداواندا! چه حالی می کنی وقتی از آن بالا

مرا می بینی و ما را به چشم کور و کر دیدن

تو دریا را به چشم مختصر دیدی و اشکی شد

چه می بینی مرا از اینهمه شام و سحر دیدن

مرا شک می کنی، آوارگی های مرا حتی

چه حالی می کنی از کوچه ها را در به در دیدن

چه حالی دارد آن بالا؟ خدایی کردن و خود را

از آشوب زمین و حال مردم بی خبر دیدن؟

تو آن بالایی و شیراز را یک نقطه می بینی

من این پایین، پیِ هر نقطه را شیرازتر دیدن

تو شاعر نیستی اما گمانم خوب می فهمی

امید نوبهاری بودن و زخم تبر دیدن

هجوم چارفصل درد را بر باغ بی برگی

تلاش دستهای باغبان را بی ثمر دیدن

تو شاعر نیستی اما گمانم خوب می فهمی

صدای ناگزیر شاعری را شعله ور دیدن

شبیه حسرت یک شاخه مریم مادری کردن

مسیح زخم را مصلوب مشتی بی پدر دیدن

نمی خواهی که در دنیا کسی جای خودش باشد

ولی تلخ است، باور کن، خسی در چشم تر دیدن

بیا مردی کن و خورشید را جای خودش بنشان

که من دلگیرم از خورشید را بالای سر دیدن


 

 

 محمد حسین بهرامیان



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
هیچ (محمد حسین بهرامیان) ( گزیده اشعار 3, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 8 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 0:21 تعداد بازديد : 473 |

 

هیچ

 

 

مرگ یک هیچ بزرگ است و دنیا همه هیچ

من و تو گمشده در وسعت یک عالمه هیچ

دل هر آینه لبریز جهان من و توست

پس هر آینه اما همه هیچ و همه هیچ

از اجاق شب ایلم چه نشان می گیری؟

گرگ و میش سحر و ایل و شبان و رمه هیچ!

با منی از همه ی همهمه ها دور ولی

قسمتم از تو، از این شهر پر از همهمه هیچ

خوابم، از وهم شب و سایه به خود می پیچم

چیست سهم تو از این خواب پر از واهمه؟ هیچ

منِ محکومِ به من، داد به کوه آوردم

هیچ... جز هیچ... نه... نشنیدم از محکمه هیچ

دم رفتن همه از بغض زمین می گویند

از تو اما نشَنیدیم در آن دمدمه هیچ

هیچ یعنی منِ از حسرت رویت دلتنگ

منِ آواره یِ در وسعتِ یک عالمه هیچ

اولین صفحه تقدیر دو دستم پر پوچ

دومین صفحه این قصه بی خاتمه هیچ

بی تو اقلیم زمین در نظرم یک کف خاک

هفت دریا همه در چشم ترم یک نمه هیچ

هیچ یعنی که مرا نشنوی از اینهمه بغض

هیچ یعنی که مرا نشنوی از اینهمه هیچ

"بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین"

ما نشستیم و ندیدیم جز این زمزمه هیچ

***

زندگی، یک شبِ بی شادیِ یکسر کابوس

کاش برخیزم از این خوابِ سراسر غمِ هیچ

 

 

 

محمد حسین بهرامیان



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
بی خوابی ماه (محمد حسین بهرامیان) ( گزیده اشعار 3, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 8 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 0:20 تعداد بازديد : 455 |

بی خوابی ماه

 

 

یک قاب شکسته ست که تصویر ندارد

یک آینه ی کهنه که تقدیر ندارد

یک قوری چینی ترک خورده تر از ماه

گنگویی یک بغض که تعمیر ندارد

یک تاک گریبان پر از حسرت نارنج

یک باغ ترک خورده که انجیر ندارد

آن چیست بگو؟ آن که شبیه شبح ماه

می آهد و در قلب تو تأثیر ندارد

دیرنده و دور است زمانی عطش مرگ

گاهی نه... نه... یک ثانیه تأخیر ندارد

این ساعت کز کرده به دلتنگی دیوار

دیریست که درمانده و تدبیر ندارد

عمری است که حیرانی یک هیچ نهان را

سر می دود و میل به تغییر ندارد

واکرده ام امروز سر سفره ی دل را

نان، سهمی از این بغض گلوگیر ندارد

وارونه بینداز زمین را که ببینی

امروز گرسنه خبر از سیر ندارد

از جان خودت سیری و شهری که دریده ست

شهری که دلی پای دلی گیر ندارد

خود خواسته جان در قدمش ریختم ای مرگ!

تیغ غضب آلود تو تقصیر ندارد

از گردنه ی هیچ به هر حیله گذشتم

این راه نفس گیر، سرازیر ندارد

هی فلسفه می بافم و می افتمت از عقل

دیوانه همیشه غل و زنجیر ندارد

بی کوچه و بی عابر و سرگشته تر از ماه

بی خوابی من اینهمه تعبیر ندارد

***

پایان غزل قصه ی یک کولی تنهاست

با آینه ای کهنه که تقدیر ندارد

مثل من آواره که دارایی ام از هیچ

یک قاب شکسته است که تصویر ندارد

 

 

محمد حسین بهرامیان

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

صفحه قبل 1 صفحه بعد