تبلیغات اینترنتیclose
گزیده اشعار 6
پیچک (محمد حسین بهرامیان)
شعر و ادب پارسی
اهل دور دست آسمان (محمد حسین بهرامیان) ( گزیده اشعار 6, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 8 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 11:32 تعداد بازديد : 482 |

اهل دور دست آسمان

 

 

 

باورت نمی شود، منم که سبز ایستاده ام

زخم ریشه کرده در تنم که سبز ایستاده ام

سرو سر به زیر ریشه در هوا، بگو، شنیده ای؟

واژگون واژگون منم که سبز ایستاده ام

از بلند زین به پای بوس خاک اوفتاده ام

دار خود سوار می کنم که سبز ایستاده ام

هرقنوت خسته خاکسارم آسمان به دل مگیر

گر گرفته باغ دامنم که سبز ایستاده ام

غنچه نه، شکوفه نه، غزل نه !...باورت نمی شود

اهل شهر دود و آهنم که سبز ایستاده ام

پشت این چراغ های سرخ ...زرد ...سبز ...بی عبور

من تو را مرور می کنم که سبز ایستاده ام

من به مرگ سیب واقفم که سرخ اوفتاده ام

من به سیب مرگ مومنم که سبز ایستاده ام

ای دل، ای دل شکسته ، آسمان زخمی تو را

رنگ آفتاب می زنم که سبز ایستاده ام

مه گرفته شهر را ولی هنوز می شناسمت

خوب من !ببین منم... منم که سبز ایستاده ام

 

 

 

محمد حسین بهرامیان



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
گوش به زنگ (محمد حسین بهرامیان) ( گزیده اشعار 6, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 8 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 11:30 تعداد بازديد : 369 |

گوش به زنگ

 

 

 

می ترسم از صدا، که صدا عاشقت بشود

این سوت کوچه گرد رها عاشقت بشود

گفتم به باد بگویم تو را... نه... ترسیدم

این گرد باد  سر به هوا عاشقت بشود

پوشیده ای سفید،کجا سبز من! نکند

نار و ترنج باغ صفا عاشقت بشود

بگذار دل به دل غنچه ها ولی نگذار

پروانه سوز خانه ی ما عاشقت بشود

حالا تو گوش کن به غمم شهربانو! تا

در قصه هام شاه و گدا عاشقت بشود

بالا نگاه نکن آفتاب لایق نیست

می ترسم آن بلند بلا عاشقت بشود

مال منی تو، چنان مال من که می ترسم

حتی خدا نکرده خدا عاشقت بشود

خورشید قصه ی مادر بزرگ یادت هست؟

خورشیدمی تو ،ماه چرا عاشقت بشود

وقتی نشسته این منِ خاکی به پای غمت

باز این گدای بی سر و پا عاشقت بشود؟

عمری است گوش به زنگم، چرا؟...که نگذارم

حتی درنگ ثانیه ها عاشقت بشود *


*********************************

* اين شعر اوست، خود او، بعمد نا موزون

تا تو، تويِ مخاطب او عاشقش نشوي

 ********************************

 

 

محمد حسین بهرامیان



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
ماه آشنا (محمد حسین بهرامیان) ( گزیده اشعار 6, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 8 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 11:27 تعداد بازديد : 442 |

 ماه آشنا

 

 

به مهربانی های بابک اسفندیاری عزیز

خراب و غمزده صد زخم در صدا دارم

خراب خاطره هایی که با شما دارم

هنوز مضطرب این شب سیه پوشم

هنوز در به در این شب عزا دارم

مرا ببخش اگر مثل بغض ماهی ها

میان تُنگ نگاه تو ولولا دارم

خدا مرا و  تو را و  ستاره را دارد

و من تو را و  خدا و  ستاره را دارم

میان منعکس چشم های شیشه ایم

نگاه کن که ببینی دو تا خدا دارم

دو تا خدا نه ...دو تا بت...دو تا هبل....عزّی

دو تا صنم...نه....دو تا  قبله دعا دارم

دو تا خدا که خراب هم اند و می دانند

خراب و غمزده صد زخم در صدا دارم

 

 

محمد حسین بهرامیان



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
یک تکه باران (محمد حسین بهرامیان) ( گزیده اشعار 6, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 8 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 11:26 تعداد بازديد : 375 |

 یک تکه باران

 

 

 

 

ازآتشم خاکستری بر جا نمانده است

بر خاک من خاکستری حتی نمانده است

من هفت صحرای جنون را بو کشیدم

حتی غبار دامن لیلا نمانده است

پاتابه ی زر دوز دختر بندری ها

در خواب خیس جاشوی دریا نمانده است

چیزی از آواز غریب موج و مرجان

در ونگ ونگ گوش ماهی ها نمانده است

من دخترم را دست باران داده بودم

گردی از آن توفان باران زا نمانده است

می گردم و از هرچه باران ،هرچه دریا

یک رو سری آبی از او در خانه مانده است :

لا لا گُلُم لا لا پرنده  ی مهربونُم

هی می کشه آتیش به بُنج لونِمون دست

او شُو که رفتی غم چه تیفونی بپا کِرد

شستیم از او شُو هر دومون از جونمون دست

ای شُو بلا ،ای شُو سیا ،ای شُو شَلاله

ای شُو وَخی ور داره ای رو شونمون دست،

کِل می کشن پرمونکا رو حوض قالی

دس می کشن رو خاک سرد خونه مون دست

*

پروانه نام دفتر شعر خودم بود

تنها دو برگ از دفتر پروانه مانده است

تنها دو دل بر تک درختی سرد و خاموش

از خواب شیرین دو تا دیوانه مانده است

از کوچ ایل من اجاقی سرد می ماند

از آتشم خاکستری اما نمانده است

می گردم و از هر چه او یک تکه باران

تنها همین، تنها همین در خانه مانده است

 

 

 

محمد حسین بهرامیان



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
بلوز (محمد حسین بهرامیان) ( گزیده اشعار 6, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 8 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 11:25 تعداد بازديد : 385 |

بلوز

 

 


آفتاب بی دلیل این یکی دو روز

ای هماره! ای همیشه! ای تو تا هنوز!

  نا کجای هیچ روز هرکجای هیچ!

هیچگاه هر کجای هر چه هیچ روز!

  گل پری! پری! پری! چه کرده با دلت

قصه ی پریده رنگ دیو کینه توز؟

  یا مرا به باغ سبز قصه ات ببر

یا به روی آن قبای صورتی بدوز

  یک دو روز می شود که لانه کرده است

یک پرنده قشنگ زیر آن بلوز

  آفتاب من! بگو چه وقت؟ کی؟ کجا ؟

خنده های شرقی تو می کند بروز؟

  چشم از این غروب سرد بی رمق بپوش

روی وصله ی قبای هر چه گل بدوز

  ای که هرچه گل از آتش تو شعله ور!

ای که هرچه لاله ازغم تو داغ سوز!

  شرجی توام تو ای نگاه قهوه ای

ای هزارو یک شب همیشه تا هنوز

  شهرزاد من بگو چه کرده با دلت

قصه پریده رنگ دیو کینه توز

  شرجی توام تو ای فروغ ناگهان

ماضی مضاف هر چه فعل دلفروز!

  تا کنون گاه گاه تا همیشه تا...

آفتاب بی دلیل این یکی دو روز!

 

 

 

محمد حسین بهرامیان



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

صفحه قبل 1 صفحه بعد