تبلیغات اینترنتیclose
پیچک (محمد حسین بهرامیان)
پیچک (محمد حسین بهرامیان)
شعر و ادب پارسی
باید مرا راهی كنی (محمد حسین بهرامیان) ( گزیده اشعار 5, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 8 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 11:12 تعداد بازديد : 676 |

باید مرا راهی كنی

 

 

 

من کیستم؟ من کیستم؟  مردی هراسان از خودم

هر لحظه بر می خیزم، از خوابی پریشان، از خودم

در بی نشانی های خود دنبال من بودم ولی

بی پرسه دور افتاده ام  چندین خیابان از خودم

تا چشم می بندم جهان در سایه پنهان می شود

من چشم پوشی می کنم اینگونه آسان از خودم

من می توانم بگذرم اینگونه آسان از تو  و ...

از درد های ساده ی پیدا و پنهان از خودم

آهو تویی، صحرا منم، اما دلم آرام نیست

گاهی گریزان از تو و گاهی گریزان از خودم

آهی فرو می ریزم از پس لرزه های پلک هات

می سازم از هر ناگهان، یک نام ویران از خودم

من خواب دیدم آسمان دارد زمینم می زند

یک دودمان برخاستم افتان و خیزان از خودم

عمری من بد کیش را تا حیرت آیینه ای

آوردم و هی ساختم یک نا مسلمان از خودم

دیگر مپرس از من نشان، در بی نشانی ها گمم

دیگر نمی دانم جز این، چندین و چندان از خودم

بارانم و می خواستم در ناله پیدایم کنی

ردّی اگر نگذاشتم در این بیابان از خودم

عمری نفس فرسوده ام در زیر بار زندگی

با مرگ می گیرم ولی یک روز تاوان از خودم

باید مرا راهی کنی با آیه های اشک خود

یک روز باید بگذرم از زیر قرآن از خودم

من دور خواهم شد شبی، از بغض سرد ایستگاه

یک نرمه باران از تو و  چندین زمستان از خودم

موجی وزید از هرچه هیچ، آب از سر دریا گذشت

بگذار من هم بگذرم اینگونه آسان از خودم

 

 

محمد حسین بهرامیان



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
دفتر باران (محمد حسین بهرامیان) ( گزیده اشعار 5, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 8 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 11:11 تعداد بازديد : 448 |

دفتر باران

 

 

 

درخت بود و  تو بودی و  باد سرگردان

میان دفتر باران، مداد سرگردان

تو را كشید و مرا آفتابگردانت

میان حوصله گیج باد سرگردان

همیشه اول هر قصه آن یكی كه نبود

نه باد بود و نه تا بامداد سرگردان

و آن یكی همه ی بود قصه بود و در او

هزار و یك شبِ بی شهرزاد سرگردان

تمام قصه همین بود راست می گفتی :

تو باد بودی و من در مباد سرگردان

زمین تب زده، انسان عصر یخ بندان

و من میان تب و انجماد سرگردان

ستاره ها همه شومند و ماه خسته من

میان یك شب بی اعتماد سرگردان

مرا مراد تویی گرچه بر ضریح تو هست

هزار آینه ی نا مراد سرگردان

نماد نام تو بود و نماد ناله من

هزار ناله در این یك نماد سرگردان

................................................

................................................

درختِ كوچكِ تنها، به باد عاشق بود

                  و  باد

                           بی سر و سامان

        و  باد

                               سرگردان *

تمام قصه همین بود، راست می گفتی !

 

 

 

 

محمد حسین بهرامیان



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
فالگیر (محمد حسین بهرامیان) ( گزیده اشعار 4, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 8 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 11:08 تعداد بازديد : 365 |

فالگیر

 

 

 

فهمید دارم حسرتی، داغی، غمی ؛  فهـمید

از حجــم اقیــانوس دردم شبنـمی فهمید

می گفت یک جــایی دلم دنبال آهویی است

فــال مــرا فــهمی نفــهمی مبهــمی فـهـمید

این کـولی زیبــا دو مــاه از ســـال می آمد

وقـتی کــه می آمد تمــام کــوچه می فهمید

امسـال هــم وقتـی که آمد شهــر غـوغا شد

امسـال هــم وقتـی کــه آمـد عالــمی فهمید

اوداشـت هفـــده سـال یا هجده... نمی دانم

مـی شد از آن رخسـار زرد گنــدمی فهمید:

مـو فالـگیرُم... اومدُم فالِت بگــیرُم.... هـای

فهــمید دارم  اضـطرابی ،  ماتمـی ؛  فهـمید

دستــم به دستـش دادم و از تب ،تب سردم

بی آنکـه هـذیان بشـنود از مـن کمی فهمید

بخـتِت بلـنده... ها گُلو! چِشمون شیطون کور

راز تــونـه گـفــتـُم  پریـنــو آدمــی  فـهـمید

هی گفت از هر در سخن ،  از آب و آیینه

از مهـره  ی مار و  طلسم و  هر چه می فهمید

بـا اینهـمـه او کــولی خــوبی نخــواهـد شـد

هـرچـند از باران چشـمـم  نـم نـمی  فهمـید

مــی خـــوانــد از آیـیـــنه راز مــاه را امـا

یک عمـــر من آواره اش بودم، نمی فهمید!

 

 

 

محمد حسین بهرامیان



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
مهتاب شطرنجی (محمد حسین بهرامیان) ( گزیده اشعار 4, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 8 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 11:07 تعداد بازديد : 416 |

مهتاب شطرنجی

 

 

 

از اتهام یک گناه ساده می ریزد

آیینه است از یک نگاه ساده می ریزد

بر بند رخت خانه شان هر شب گل مهتاب

بر آن قبای راه راه ساده می ریزد

با قوطی کبریت های خالی از دیروز

تا طرحی از یک سرپناه ساده می ریزد

با یک تلنگر می تکد از هر چه هیچاهیچ

خاکستر است، از یک دو آه ساده می ریزد

شوقی رها هر شب مرا مثل تبی ولگرد

در یک شب بی وعده گاه ساده می ریزد

سوت قطار کوکی شب خاطراتم را

در خالی یک ایستگاه ساده می ریزد

مثل همان دیروزهای خالی از لبخند

می آید و با یک نگاه ساده می ریزد

گاهی خدا، گاهی تب یک خواب رنگارنگ

از آن نگاه گاه گاه ساده می ریزد

من باختم سارا! چرا غم سایه ی خود را

هر شب در آن چشم سیاه ساده می ریزد؟

مهتاب شطرنجی چرا دلتنگی خود را

بر قلعه بان این سپاه ساده می ریزد؟

زندانی شبها منم یا تو که در چشمت

هرشب خدا یک خوشه ماه ساده می ریزد؟

***

با یک تلنگر می تکد از هر چه هیچاهیچ

خاکسترش از یک دو آه ساده می ریزد

چیزی نمی گوید ولی از هُرم آوازش

پوران، بنان، گلپا، الهه، ساده می ریزد

مثل همان دیروز های خالی از لبخند

اینگونه با یک اشتباه ساده می ریزد

اینگونه آری در شبیخون خزانی زرد

از برگ برگ یک گناه ساده می ریزد

 

 

 

محمد حسین بهرامیان



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
دنیایی ها 2 (محمد حسین بهرامیان) ( گزیده اشعار 4, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 8 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 11:05 تعداد بازديد : 376 |

دنیایی ها 2

 

 

 

نگذار اینجا بوی خار و خس بگیرم

می خواهم از دنیا دلم را پس بگیرم

می خواهم امشب برگ برگِ هستی ام را

از شاخه های این شب نارس بگیرم

من آمدم تا حجم اقیانوس را از

جغرافیای شانه ی اطلس بگیرم

کولی شدم تا مثل تقدیر نگاهت

آیینه را از هر کس و ناکس بگیرم

اما چه با من می کند چشمت که باید

هم  گفته، هم  نا گفته ام را پس بگیرم

کر نیستند این ناکسان اما چگونه

داد خود از این لشکر کرکس بگیرم

ای تلخ شیرین شوخ تند! ای مرگ! بگذار

کام خود از آن خنده های گس بگیرم

ای با تنم از عطر کافور آشنا تر!

نگذار اینجا بوی خار و خس بگیرم

دلتنگم از جنجال جنگی سرد اینجا

با زندگی می خواهم آتش بس بگیرم

***

در قاب عکسی کهنه، مادر چشم در راه

تا ماه را در طوقی از اطلس بگیرم

کو دستمال خیس اشک ای روح باران؟

تا گرد از آن چشمان دلواپس بگیرم

 

 

 

محمد حسین بهرامیان



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
سوگیانه ی بم (محمد حسین بهرامیان) ( گزیده اشعار 4, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 8 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 11:04 تعداد بازديد : 597 |

سوگیانه ی بم

به همدردی دوست داغدیده ام محمد علی جوشایی

وهمه ی بازماندگان بم

 

زیرهجوم اینهمه آوار درد و غم

امشب دلم هوای تو کرده است بد رقم

می دانم ازسکوت دلم غافلی ولی

 با هر درنگ سوی در خانه می دوم

اینجا میان آهن و سیمان و دود و سنگ

دنبال چشمهای زمین خورده ی توام

دیشب هوای شرجی گلشهر زد سرم

رفتم کنار ساحل آرام و بعد هم

یک چای داغ-جای شما سبز- بد نبود

زیر و بم صدای بنان،  لِی لِیِ بَلَم

یک ناگهان سرخ مرا تا کویر برد

تش باد  طبل حادثه را کوفت دم به دم

نالید مادری و زمین لرزه اش گرفت:

بم بم ببم ببم ب ب بم بم ببم ببم

من اعتراف می کنم آتش نبوده ام

اینسان غریب کی ز غمت زوزه کرده ام؟

از گرمگاه مدرسه باری نیامدم

مثل همین جماعت بی درد محترم

تا در پتوی بی سر و ته خاکتان کنم

تا مرگ را دو دمدمه تلقین تان دهم

آدم نه! یک سگم! به تب گرم آشتی

از مرزهای آبی باران گذشته ام

تا در زمین مرده تو را جستجو کنم

تا از زمین مرده تنت را نفس کشم

من اعتراف می کنم آتش نبوده ام

اینسان غریب کی ز غمت زوزه کرده ام؟

***

من پاره پاره می نهم این زخم در دلم

من تکه تکه می نهم این خانه روی هم

می سازمت دوباره اگر باورم کنی

می سازیم دوباره اگر باورت کنم

 

 

 

محمد حسین بهرامیان



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
اینهمه همِ شبیه هم (محمد حسین بهرامیان) ( گزیده اشعار 3, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 8 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 11:02 تعداد بازديد : 428 |

اینهمه همِ شبیه هم

 

 

 

خسته ام از اینهمه مراسم شبیه هم

سوگ - جشنواره های دائم شبیه هم

شعرهای گاه نامساعد شبیه مدح

مدح های گاه نا ملایم شبیه هم

از پیام تسلیت به سالگرد نیستی

تا هر آنچه اشک و درد و ماتم شبیه هم

ما نه همدم همیم و نه هم آشیان هم

بی همیم بین اینهمه همِ شبیه هم

مثل چند لکه لک لکی که لانه کرده اند

توی چند آبرنگ مبهم شبیه هم

او ولی درست شکل شکل باور من است

بین هفت میلیارد آدم شبیه هم؟

دیشب از هوای شرجی پیاده رو گذشت

از عبوس چهره های در همِ شبیه هم

از بساطِ دوره گردهایِ زیرِ خطِ فقر

از لباس هایِ دست چندمِ شبیه هم

از فریبِ دخترانِ سمتِ ساعتِ قرار

پارک های با غریبه مَحرم شبیه هم

از ولی عصر، از اذان مسجد بلال

از چراغ برق های قائم شبیه هم

از حریق نوحه ها، از اضطراب طبل ها

از هزار و چارصد مُحرم شبیه هم

از جنوبِ دم گرفته ی هوایِ پایتخت

از تمام خطبه های هر دمِ شبیه هم

از رکوع تلخ بی نمازهای شکل هیچ

تیغ های تیز تا کمر خم شبیه هم

من چگونه صبح را به چشمش اقتدا کنم

بین صد هزار ابن ملجم شبیه هم؟

مثل کودکی که توی خاک غلت می خورد

دلخوشم به هر چه شادی و غم شبیه هم

خسته ام از این جدال ناگزیر، عشق، مرگ

از تمام خواب های مبهم شبیه هم

از منی که لحظه لحظه خوابمرگ می شوم

در سکوت چند شاخه مریم شبیه هم

پای چرخ زندگی همیشه لنگ می خورم

بین چند دارم و ندارم شبیه هم

شصت متر خانه، کار، زن و خودرویی  سفید

این تمام آرزوی مردم شبیه هم

آرزوی مردمی که سخت گیر کرده اند

در لباس هایِ دست چندمِ شبیه هم

پشت قبض آب، برق، پشت سرخ زرد سبز

پشت خط قرمز جرائم شبیه هم

مردمی که می دوند و می دوند و می دوند

سمت بی نشانی علائم شبیه هم

می دوند و... نه نمی رسند ختم می شوند

در چهار ضلعی مراسم شبیه هم

پشت متن تسلیت به سالگرد نیستی

ختم هفتم و هزار ماتم شبیه هم

 

 

محمد حسین بهرامیان



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
تا هر چه ناپیدا (محمد حسین بهرامیان) ( گزیده اشعار 3, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 8 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 11:01 تعداد بازديد : 315 |

تا هر چه ناپیدا

 

 

یلی کو تا دو روزی مرگ را از پا بیندازد؟

مرا بردارد از امروز و در فردا بیندازد

زمین بی چشم و رویی می کند جای شگفتی نیست

که تقدیرِ مرا دستِ مترسک ها بیندازد

فرو می افتد این فواره ی سرکش ولی بگذار

غرور خام او هی شانه را بالا بیندازد

امید ساحلی دارند آدمها، مبادا موج

تو را پای سبکباران ساحل ها بیندازد

تقلا می کند ماهی میان تُنگ و من در من

که تا بردارَدَم از خاک و در دریا بیندازد

مرا در خود بپیچان، گردبادم کن، بگو چشمت

مرا با شوق از این صحرا به آن صحرا بیندازد

جنونم غیرتی دارد به بلوا می کشد شب را

اگر مهتاب را بر خانه لیلا بیندازد

غروری کو که با صد شوق بر خیزانَدَم از پا

مرا بردارد و در هرچه ناپیدا بیندازد

 

 

محمد حسین بهرامیان

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
میان فوج لک لک ها (محمد حسین بهرامیان) ( گزیده اشعار 3, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 8 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 0:23 تعداد بازديد : 351 |

میان فوج لک لک ها

 

 

 

چه حالی دارد آن بالا، زمین را زیر پر دیدن!

پرنده بودن و خود را رها از شور و شر دیدن!

چه حالی دارد آن بالا، میان فوج لک لک ها

تو باشی و تو و خود را رها از بال و پر دیدن!

از آن بالا، هزاران مرد و زن را آدمک چوبی

هزاران خانه را کبریت های بی خطر دیدن

چه حالی دارد آن بالا به دور از هر چه باداباد

درنگی خویش را از رنج دنیا بی خبر دیدن!

دلم گیر است و دلگیرم، دلم خون است و دلخونم

از این یک عمر خود را بیقرار یک سفر دیدن

"بدان پروانه می مانم که افتد در چراغانی"

سرم گرم است و سرگرمم به این در شعله گردیدن

خداواندا! چه حالی می کنی وقتی از آن بالا

مرا می بینی و ما را به چشم کور و کر دیدن

تو دریا را به چشم مختصر دیدی و اشکی شد

چه می بینی مرا از اینهمه شام و سحر دیدن

مرا شک می کنی، آوارگی های مرا حتی

چه حالی می کنی از کوچه ها را در به در دیدن

چه حالی دارد آن بالا؟ خدایی کردن و خود را

از آشوب زمین و حال مردم بی خبر دیدن؟

تو آن بالایی و شیراز را یک نقطه می بینی

من این پایین، پیِ هر نقطه را شیرازتر دیدن

تو شاعر نیستی اما گمانم خوب می فهمی

امید نوبهاری بودن و زخم تبر دیدن

هجوم چارفصل درد را بر باغ بی برگی

تلاش دستهای باغبان را بی ثمر دیدن

تو شاعر نیستی اما گمانم خوب می فهمی

صدای ناگزیر شاعری را شعله ور دیدن

شبیه حسرت یک شاخه مریم مادری کردن

مسیح زخم را مصلوب مشتی بی پدر دیدن

نمی خواهی که در دنیا کسی جای خودش باشد

ولی تلخ است، باور کن، خسی در چشم تر دیدن

بیا مردی کن و خورشید را جای خودش بنشان

که من دلگیرم از خورشید را بالای سر دیدن


 

 

 محمد حسین بهرامیان



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
هیچ (محمد حسین بهرامیان) ( گزیده اشعار 3, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 8 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 0:21 تعداد بازديد : 474 |

 

هیچ

 

 

مرگ یک هیچ بزرگ است و دنیا همه هیچ

من و تو گمشده در وسعت یک عالمه هیچ

دل هر آینه لبریز جهان من و توست

پس هر آینه اما همه هیچ و همه هیچ

از اجاق شب ایلم چه نشان می گیری؟

گرگ و میش سحر و ایل و شبان و رمه هیچ!

با منی از همه ی همهمه ها دور ولی

قسمتم از تو، از این شهر پر از همهمه هیچ

خوابم، از وهم شب و سایه به خود می پیچم

چیست سهم تو از این خواب پر از واهمه؟ هیچ

منِ محکومِ به من، داد به کوه آوردم

هیچ... جز هیچ... نه... نشنیدم از محکمه هیچ

دم رفتن همه از بغض زمین می گویند

از تو اما نشَنیدیم در آن دمدمه هیچ

هیچ یعنی منِ از حسرت رویت دلتنگ

منِ آواره یِ در وسعتِ یک عالمه هیچ

اولین صفحه تقدیر دو دستم پر پوچ

دومین صفحه این قصه بی خاتمه هیچ

بی تو اقلیم زمین در نظرم یک کف خاک

هفت دریا همه در چشم ترم یک نمه هیچ

هیچ یعنی که مرا نشنوی از اینهمه بغض

هیچ یعنی که مرا نشنوی از اینهمه هیچ

"بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین"

ما نشستیم و ندیدیم جز این زمزمه هیچ

***

زندگی، یک شبِ بی شادیِ یکسر کابوس

کاش برخیزم از این خوابِ سراسر غمِ هیچ

 

 

 

محمد حسین بهرامیان



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت