تبلیغات اینترنتیclose
پیچک (محمد حسین بهرامیان)
پیچک (محمد حسین بهرامیان)
شعر و ادب پارسی
بی خوابی ماه (محمد حسین بهرامیان) ( گزیده اشعار 3, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 8 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 0:20 تعداد بازديد : 456 |

بی خوابی ماه

 

 

یک قاب شکسته ست که تصویر ندارد

یک آینه ی کهنه که تقدیر ندارد

یک قوری چینی ترک خورده تر از ماه

گنگویی یک بغض که تعمیر ندارد

یک تاک گریبان پر از حسرت نارنج

یک باغ ترک خورده که انجیر ندارد

آن چیست بگو؟ آن که شبیه شبح ماه

می آهد و در قلب تو تأثیر ندارد

دیرنده و دور است زمانی عطش مرگ

گاهی نه... نه... یک ثانیه تأخیر ندارد

این ساعت کز کرده به دلتنگی دیوار

دیریست که درمانده و تدبیر ندارد

عمری است که حیرانی یک هیچ نهان را

سر می دود و میل به تغییر ندارد

واکرده ام امروز سر سفره ی دل را

نان، سهمی از این بغض گلوگیر ندارد

وارونه بینداز زمین را که ببینی

امروز گرسنه خبر از سیر ندارد

از جان خودت سیری و شهری که دریده ست

شهری که دلی پای دلی گیر ندارد

خود خواسته جان در قدمش ریختم ای مرگ!

تیغ غضب آلود تو تقصیر ندارد

از گردنه ی هیچ به هر حیله گذشتم

این راه نفس گیر، سرازیر ندارد

هی فلسفه می بافم و می افتمت از عقل

دیوانه همیشه غل و زنجیر ندارد

بی کوچه و بی عابر و سرگشته تر از ماه

بی خوابی من اینهمه تعبیر ندارد

***

پایان غزل قصه ی یک کولی تنهاست

با آینه ای کهنه که تقدیر ندارد

مثل من آواره که دارایی ام از هیچ

یک قاب شکسته است که تصویر ندارد

 

 

محمد حسین بهرامیان

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
قصیده گرسنه (محمد حسین بهرامیان) ( گزیده اشعار 2, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 8 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 0:18 تعداد بازديد : 308 |

قصیده گرسنه

برای مردم مظلوم و ستمدیده سومالی

 

 

عصر است و غروب رمضانی که گرسنه است

لب های تو در بانگ اذانی که گرسنه است

لب های تو و تشنگی چک چک لیوان

دستان من و سفره ی نانی که گرسنه است

وقت است بیایی و دل تب زده ام را

هذیان صدایی بچشانی که گرسنه است

کوهم من و سر می کشد از بُهت دهانم

نام تو به رنگ فورانی که گرسنه است

می دزدمت از مردم قحطی زده ی شهر

می پوشمت از چشم جهانی که گرسنه است

بلعیده دو دست از شب پیراهن من را

راهی شده ام با چمدانی که گرسنه است

پرواز صد و یازده، مقصد شب قحطی

بلعیده هوا را خلبانی که گرسنه است

می گردم و دنبال ورم کرده ی یک ماه

در کوچه ی بی نام و نشانی که گرسنه است

سومالی سودا زده را می خرم امروز

از گیشه ی پر گرد دکانی که گرسنه است

سومالی ماتم زده یک مادر تاریک

با کودک بی تاب و توانی که گرسنه است

انگار عروسی تو در دهکده بر پاست

خونریز من و سورخورانی که گرسنه است

من را ببر از داد و هوارِ شبِ لبخند

من را ببر از خانه برانی که گرسنه است

بر حسرت من یک شکم سیر بخند و ...

آزاد کن از رنج جهانی که گرسنه است

من آمده ام با شـب واگـیر بجنگم

با شیشه ایِ قطره چکانی که گرسنه است

جاری شدم از نیل که دنباله بگیرم

آشوب تو را در شریانی که گرسنه است

می بینم و یک نیمه ی سیر از کره ی خاک

در کاسه ی خالی جوانی که گرسنه است

یک شاخه یِ خشک است میان تب و تشباد

این سبزه ی باریک میانی که گرسنه است

اسطوره اینان همه طبل و طپش مرگ

پاکوبی شان جامه درانی که گرسنه است

اینجا همه در هلهله ی سرخ و سیاهند

در کشمکش دیوکشانی که گرسنه است

انگار که برخاسته اند از شبح خویش

از هول هیولای نهانی که گرسنه است

گــرما و  بیــابان و  تب و  تـاول و  تشـویش

در می برم از مهلکه جانی که گرسنه است

***

[ قانون زمین است که گاه از سر سیری

بنشینی و هی شعر بخوانی که گرسنه است

درد تو تب قافیه ای باشد و با زور

در پای ردیفی بنشانی که گرسنه است...]

با حرف مسلمانم و با دل چه بگویم

خون می خورم از نیش زبانی که گرسنه است

در جنگ صلیبی است زمین با من و چشمم

بر بازوی امداد رسانی که گرسنه است

انگار که ضحاکم و روییده دو تا دست

از شانه ی من شکل دهانی که گرسنه است

یک سوی زمین مرتع گاوان هیاهو

یک سو شکم گاوچرانی که گرسنه است

صد ها گَله قربانی عیش دو سه چوپان

ما دلخوش موسی و شبانی که گرسنه است(!)

قانون زمین است که سگ باشی و خود را

تا لاشه ی گرگی بکشانی که گرسنه است

قانون زمین است و منِ تشنه ی لبهات

قانون زمین است و زمانی که گرسنه است

می دزدمت از مردم قحطی زده ی شهر

می پوشمت از چشم جهانی که گرسنه است

***

عصر رمضان است و  تو و  شوق نفسهات

افطاری جان از هیجانی که گرسنه است

حیف است که در نافله ی ناز نبینی

شب ناله ی چشم نگرانی که گرسنه است

حیف است که در حادثه، با دشمن خونیت

همسایه نباشی و ندانی که گرسنه است

 

 

 

محمد حسین بهرامیان



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
گل بوته تر از باغ (محمد حسین بهرامیان) ( گزیده اشعار 2, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 8 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 0:16 تعداد بازديد : 430 |

گل بوته تر از باغ

 

 

پر می کشم از کوچه و از کوی تو ناگاه

ای هلهله ی کوچ پرستوی تو ناگاه!

بر من بوز ای رو سری ریخته در باد!

ای هی هیِ  پُرهای و هیاهوی تو ناگاه

ای حادثه ی زیر و بم زلف تو یکچند!

ای پیچ و خم لی لیِ گیسوی تو ناگاه!

افتاد لب پنجره گلدانِ شب پیش

پیچید در آن حول و ولا بوی تو ناگاه

ناگاه تر از هرچه به ناگاه تر از گاه

نازل شدم از چشم سخنگوی تو ناگاه

شعر آمد و در زیر و بم نبض من افتاد

برخاستم از زنگ النگوی تو ناگاه

بی سنگ شکستیم سکوت و من و صد بغض

در آینه ی گنگ فرا روی تو ناگاه

ای بارش بی واسطه فیض تو یکریز!

ای رعد گره گیر دو ابروی تو ناگاه!

تا سیب کشیدند تو را در گذر باد

ما بید نشستیم لب جوی تو ناگاه

ای سوز! چه کردی گله با داغ که خورشید

پیچید و گره خورد به سوسوی تو ناگاه؟

اسلیمی نقش آبی گل بوته تر از باغ!

بی گنبد گلدسته ی بازوی تو ناگاه!

لبخند ترک خورده ی گلنار تر از سیب!

از تاک گریبان سر لیموی تو ناگاه!

ای ماه هنوز آمده ی رفته تر از دیر!

سرو آمده ی قامت دلجوی تو ناگاه!

سر می رسم از صبح سپیدی که به راه است

از قافله ی گمشده در موی تو ناگاه

بر من بوز ای روسری ریخته در باد

ای هیمنه ی هی هی و هوهوی تو ناگاه!

ای حادثه ی زیر و بم زلف تو یکچند!

ای پیچ و خم لی لیِ گیسوی تو ناگاه!

آویشن افتاده به هوهوی نسیمم

از من مگریز ای رم آهوی تو ناگاه!

 

 

 

محمد حسین بهرامیان



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
پرده خوانی (محمد حسین بهرامیان) ( گزیده اشعار 2, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 8 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 0:15 تعداد بازديد : 406 |

پرده خوانی

 

 

 

چندیست هی پهلوی مادر درد می گیرد

هر شب کسی اینجا تو را سردرد می گیرد

وقتی نباشی قلب مادر می زند اما

گاهی سکوت این کبوتر درد می گیرد

در قاب عکس کهنه ی مصلوبِ بر دیوار

حتی مسیح شام آخر درد می گیرد

از زیر قرآن می روی تا هر چه ناپیدا

یک زن میان ناله در درد می گیرد

از حزن آوازی شبیه شیون خورشید

تا هفت کوچه آن طرف تر درد می گیرد

نـقـال قصه، پرده خوانی می کند در من

در چشم من صحرای محشر درد می گیرد

لب تشنه بر می خیزم از مشکی که افتاده ست

پشت من از داغ برادر درد می گیرد

قنداقه ی خورشید بر سر نیزه می رقصد

آن سو زمین از داغ اکبر درد می گیرد

تو بر زمین می افتی از حجم منورها

میدان مین از سمت معبر درد می گیرد

هی آیه آیه آیه من مسلم بگوشم... ها؟

گفتی زمین چی؟...  بال تندر درد می گیرد؟

یک خیمه آن سو آتشی افتاده در جانم

یک ترکش این سو کتف سنگر درد می گیرد

در پرده ی آخر خدا  لب تشنه می ماند

انبان بی خرمای حیدر درد می گیرد

شام غریبان را اسیری می روم با ماه

شب ناله ی خلخال خواهر درد می گیرد

***

بعد از تو بوی آش نذری می دهد کوچه

اما من از یک درد دیگر درد می گیرد

یک سر همه سروند و یک سر تیغ، حتی سنگ

از این جدال نا برابر درد می گیرد

تا حرمت سجاده ای بر خاک می افتد

گلدسته و محراب و منبر درد می گیرد

من درد دارم درد می دانی برادر؟ درد!

شعر من از داغ تو یکسر درد می گیرد

در برگ برگ زرد تقویم زمین هر سال

یکشنبه بیست و رنج آذر درد می گیرد

تو بر زمین می افتی از حجم منورها

میدان مین از سمت معبر درد می گیرد

یک انفجار از من پر پروانه می ریزد

یک ناگهان پهلوی مادر درد می گیرد

 

 

محمد حسین بهرامیان



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
دريچه های بسته (محمد حسین بهرامیان) ( گزیده اشعار 2, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 8 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 0:14 تعداد بازديد : 400 |

دريچه های بسته

 

 


دخترک همیشه توی دفترش دو خانه می کشید

زیر سقف هر دو خانه، چند آشیانه می کشید

7 ،  8 ، هفت هشت تا کلاغ پیر سوخته

توی آسمان لاجورد بی کرانه می کشید

نقطه نقطه نقطه می گذاشت صحن پای حوض را

با مداد خود برای جوجه آب و دانه می کشید

بعد کوه ، بعد لکه های پشت کوه؛ بعد رعد

روی گرده ی کبود ابر تازیانه می کشید

یک تبر که زیر سایه ی بلوط تر لمیده بود

هی برای آن درخت پیر شاخ و شانه می کشید

دود می کشید سمت هر کجا که باد پشت بام

دود سرد آتشی که از دلش زبانه می کشید

آفریدگارِ این جهانِ زردِ خط خطی ولی

هیچ گاه توی بهت دفترش خدا نمی کشید

یا خدا نبود یا خدا پرنده بود و سیب بود

هرچه بود بی نشانه بود و بی نشانه می کشید

***

آن دو خانه، آن دریچه های بسته اتفاق بود

گل پریِ مهربانِ قصه بچه ی طلاق بود

***

گل پری بلد نبود، توی ابر ماه می کشید

راه سمت خانه را همیشه اشتباه می کشید

خود گناه چشم مهربان میشی اش نبود اگر

گرگ تیر خورده را همیشه بی پناه می کشید

او مرا - مرا که آن " یکی نبود قصه " نیستم

توی یک لباسِ نقطه چینِ راه راه می کشید

***

 بعد ، بعد چند سال ، چند سال بعدتر هنوز

خانه را میان یک دو هاله ی سیاه می کشید

دور شاخه های مرده ی بلوط پیر می دوید

بعد می نشست و خسته از ته دل آه می کشید

 

 

محمد حسین بهرامیان



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
غم نان (محمد حسین بهرامیان) ( گزیده اشعار 2, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 8 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 0:13 تعداد بازديد : 350 |

غم نان

 

 

 

گاري سيب فروش سر ميدان افتاد

مرد از جاذبه در بهت خيابان افتاد

سيبها ريخت كه از مرد نماند چيزي

جوي پرشد كه دو سر عايله در آن افتاد

 بعد از آن كوچه نديدش به گمانم آن مرد

يك دو ماهي به همين جرم به زندان افتاد

 يا نه مثل همه ي مردم شيدا شايد

گذرش بر حرم شاه شهيدان افتاد

گره مشكل او دست خدا باز نشد

كار او باز به يك مشت مسلمان افتاد

او كه عاشق تر از آن بود كه دانا باشد

سر و كارش به همين مردم نادان افتاد

غم نان ، كاش بداني غم نان يعني چه

يعني آدم به تب گندم از ايمان افتاد

آدم آن روز كه دستش به دهانش نرسيد

از خدا دست كشيد و پي شيطان افتاد

**

... و شب بعد زمين مرده ي او را بلعيد

جسدش در حرم شاه � شهيدان افتاد

گله آرام ميان شب عريان خوابيد

زخم چون گرگ به جان ني چوپان افتاد:

لا لالا برگ گُلُم! شاخه ي بيدُم لالا

يوسفُم دست كدوم گرگ بيابان افتاد؟

***

برف چون حوله اي آرام وسبكبار و سپيد

گرم روي تن عريان زمستان افتاد

برف باريد كه از مرد نماند چيزي

شاعري باز پي قافيه ي نان افتاد

 


 

 محمد حسین بهرامیان

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
دنیایی ها 1 (محمد حسین بهرامیان) ( گزیده اشعار 1, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 8 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 0:11 تعداد بازديد : 371 |

دنیایی ها 1

 

 

دنیا شبیه توست مثل دلبری هات

چیزی شبیه رنگ رنگ روسری هات

مثل شکوه بادبادک بازی باد

وقتی که می رقصاندش بازیگری هات

مثل خط ابروت، مثل خط لبهات

بر چهره آیینه آرایشگری هات

مثل خدا را صد قلم آراستن ها

مثل تبِ سرخِ قلم خاکستری هات

افسوس اما شهر ارزان می فروشد

در پارک های شوخ، شرم دختری هات

ای شهرزاد قصه های سال ها پیش!

افسانه ام کن با تب افسونگری هات

گم کرده ام -آه- ای هزار و یک شب درد!

خورشید را در قصه ی دیو و پری هات

شاهی؟ گدایی؟ مرشدی؟ پیری؟ چه هستی؟

دل بسته ام عمری است بر پیغمبری هات

امشب عمو زنجیر باف قصه ام را

آورده ام در حلقه ی پا منبری هات

نذر مرا با کاسه ای گندم ادا کن

تا پر بگیرم در حریم پاپری هات

امروز یادم کن که فردا دیگر از من

گردی نخواهد خاست با یادآوری هات

* **

دنیا شبیه توست، وقتی ماه باشی؛

مثل گل تردید در ناباوری هات

دنیا شبیه توست؛ وقتی ماه باشی

حتی خدا دل می دهد بر دلبری هات

 

 

محمد حسین بهرامیان



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
آه سایشگاه (محمد حسین بهرامیان) ( گزیده اشعار 1, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 8 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 0:02 تعداد بازديد : 442 |

آه سایشگاه

 

 

 

می پرسم از اندوه نایابی که او را برد

از هاله ی نه توی مهتابی که او را برد

این بیت، بند دوم یک آهْ سایشگاه

او میخکوب عکس بی قابی که او را برد

می پرسمش از دور، ازدیروز، از دریا

از موج خیز ِسردِ سیلابی که او را برد

اول نگاهم می کند-گفتم، روانی نیست-

می گوید از شب های شادابی که او را برد:

من را سوارِ... یک سمند بی پلاک آمد

داماد... من ای کاش... سهرابی که او را برد

چیزی نمی فهمم از این بی سطر نامفهوم

او خود ولی می گوید از آبی که او را برد:

سهراب نام دوست...  بیچاره لیلا هم

من... بین ما روزی شکرآبی... که او را برد

هی رفتم و هی آمدم بی کودکی ها... ها

افتاده بودم در همان تابی که او را برد

دختر فراری ها برایش پارک آوردند

لیلا نبود آن بید لرزابی که او را برد

یک هشت شنبه... ساعت فردا... پری روزا

با من قرار مانتویی آبی که او را برد

از آستانه تا خود دروازه خندیدیم

هی گفت از هر در سخن... بابی که او را برد

این آخرین دیدار ما.... مرفین اگر... بی او

می پیچدم در خلسه ی خوابی که او را برد

مثل پسینِ سالمندی هایِ یکشنبه

افتاده بودم کنج زندابی که او را برد

زن های فامیل آمدند از بوق بوق شهر

دیدم عروس و تور و قلابی که او را برد

زن ها به رسم ایل بر آتش.... سپندیدم

هی سوختم بی رسم و آدابی که او را برد

دف می خورد حالا تمام شهر بی تنبور

کِل می خورم بی زخم مضرابی که او را برد

***

من راوی این قصه ام، از متن می آیم

می گفتم از مردی و سیلابی که او را برد

از آهْ سایشگاه او تا خانه ی لیلا

می تابدم مهتاب بی تابی که او را برد

او خود منم، من اویم و آیینه می داند

آهی که من را سوخت، گردابی که او را برد

من خواب می دیدم، همان خوابی که او را دید

من خواب می بردم، همان خوابی که او را برد

من را سوارِ... یک سمند بی پلاک... آمد

من عاشقش بودم، نه سهرابی که او را برد

 

 

محمد حسین بهرامیان



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
شیدایی شب های بی لیلا (محمد حسین بهرامیان) ( گزیده اشعار 1, )
نوشته شده در تاريخ شنبه 8 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 0:00 تعداد بازديد : 607 |

شیدایی شب های بی لیلا

 

 

 

مجنون نه ! من باید خودم جای خودم باشم

باید خودم بی واژه لیلای خودم باشم

عمری مرا دور تو گردیدم دمی بگذار

گرداب نا آرام دریای خودم باشم

شیدایی شب های بی لیلا به من آموخت

باید به فکر روح تنهای خودم باشم

بیهوده بودم هرچه از دیروز تا امروز

باید از امشب فکر فردای خودم باشم

بگذار من هم رنگ بی دردی این مردم

در گیرودار دین و دنیای خودم باشم

اما نه...! من آتش به جانم، شعله ام، داغم

نگذار یک پروانه هم جای خودم باشم

حیف است تو خاتون خواب هر شبم باشی

اما خودم تعبیر روًیای خودم باشم

من مرغ عشقی خسته ام، کنج قفس تا کی

آیینه دار بی کسی های خودم باشم

باید تو در آیینه ام باشی تو می فهمی؟

حیف است من غرق تماشای خودم باشم

حیف است تو خورشید عالمتاب من باشی

من سایه ای افتاده در پای خودم باشم

باید ردیف شعر را  لَختی بگردانم

تا آخرین حرف الفبای خودم باشی

هر جمعه را مشتاق تر خواب تو می بینم

تا هشت روز هفته لیلای خودم باشی

 

 

محمد حسین بهرامیان



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
حیاط چند شهریور (محمد حسین بهرامیان) ( گزیده اشعار 1, )
نوشته شده در تاريخ جمعه 7 مهر 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 23:58 تعداد بازديد : 307 |

حیاط چند شهریور

 

 

"ظهیرالدوله" می رقصد هیاهوی تن ما را

بغل وا می کند  بی تابی  پیراهن  ما را

مرا می تابد از نیلوفری های تنت اینجا

تماشا می کند  فوج  به هم  پیچیدن ما را

تو در من شعله می گیری، من آتش می شوم در تو

تویی کو تا سرا پا  گر بگیراند  منِ ما را

نسیم آشنایی دارد از صد باغ گل خوش تر

سر سنگی که می گیرد به حسرت دامن ما را

بدنبال "رهی" می گردی از خاموش سنگی که

به آتش می کشد دنباله های شیون ما را

من و تو سنگساران کدامین جرم معصومیم

که دنیا بر نمی تابد کبوتر بودن ما را ؟

گره از روسری واکن بخندان باغ را بر من

که می خندد زمین شوق ز سر وا کردن ما را

چراغانی بیار ای ازدحام کوچه خوشبخت!

هوای بی فروغ خانه ی بی روزن ما را

***

اتاقی  گوشه ی دنج حیاط چند شهریور

بغل وا می کند تاب و تب پیراهن ما را

به تهران باز می گردیم و یک تجریش می بیند

چکا چا چاک برق چشم های روشن ما را

 

 محمد حسین بهرامیان



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت